محمد بن حسين البيهقي
672
تاريخ بيهقى ( فارسي )
نصيحت را 1 سخن بازنگيرد در هر بابى . دى 2 سخن رفته است درين رفتن بر جانب دهستان و رأى عالى قرار گرفته است كه ناچار ببايد رفت . و خداوندان شمشير 3 در مجلس خداوند 4 كه گفتند « ايشان فرمانبردارانند ، هر چه فرمان باشد » شرط كار ايشان آن است 5 و لكن با بنده چون بيرون آمدند ، پوشيده بگفتند كه اين رفتن ناصواب است و از گردن خويش بيرون كردند . آنچه رأى عالى بيند ، جز صلاح و خير و خوبى نباشد ، پس اگر و العياذ باللّه ، خللى پيدا آيد ، خداوند نگويد كه از بندگان كسى نبود كه ما را خطاى اين رفتن بازنمودى . و فرمان خداوند را باشد از 6 هر چه فرمايد و بندگان را از امتثال 7 چاره نيست . » بونصر گفت : اين رقعت سخت تيز 8 و مشبع است ، پيغام چيست ؟ گفت : تا چه شنوى ، جواب مىبايد داد كه پيغام فراخور نبشته باشد 9 . برفت و رقعت برسانيد و امير دو بار بتأمّل 10 بخواند . سپس گفت : پيغام چيست ؟ بونصر گفت : خواجه مىگويد « بنده حدّ ادب نگاه مىدارد 11 درين فراخ سخنى 12 ، امّا چاره نيست و تا در ميان كار است 13 به مقدار دانش خويش آنچه داند مىگويد و بازمىنمايد . و در رقعت هر چيزى نبشته است . نكتهء بازپسين 14 اين است كه بنده مىگويد ناصواب است رفتن برين جانب و خراسان را فروگذاشتن با بسيار فتنه و خوارج 15 و - فرصتجويى 16 ، باقى 17 ، فرمان خداوند راست . » امير گفت : اينچه خواجه مىگويد چيزى نيست ، خراسان و گذرها پرلشكر است و تركمانان عراقى بگريختند و ايشان را تا بلخانكوه بتاختند و لشكر در دم ايشان است . و پيداست تا دهستان و گرگان چه مسافت است ، هرگاه كه مراد باشد به دو هفته به نشابور باز توان آمد . بونصر گفت : همچنين است ، و فرمان خداوند سلطان را باشد ، و بندگان را ازين چه گويند چاره نيست خاصّه خواجه . گفت : همچنين است . و امير ، رضى اللّه عنه ، از نشابور برفت بر راه اسفراين 18 تا به گرگان رود روز يكشنبه دوازدهم ماه ربيع الاوّل . و در راه سرما و بادى بود سخت بنيرو 19 خاصّه تا سر درهء دينار سارى 20 ، و اين سفر در اسفندارمذ ماه 21 بود ، و من كه بو الفضلم بر آن جمله ديدم كه در سر اين دره مياورى حواصل 22 داشتم و قباى روباه سرخ و بارانى 23 و ديگر